|
!!! شاعر دیوانه | ||
|
بی معرفتی در ذات من است، قبول.... اما تو با مرام تر از همه ی لوطی های دنیایی! بی معرفتی هم که نبود... محرم بود و دست و دلم به نوشتن ... آن هم از تولد تو برایم دشوار... حالا ببین سال 90 ... برای تولد من و خودت چه جوری گذشت و سال دیگه...؟ ایشالا که سایه ات برای همیشه بالای سر ما بماند... خسته که نیستی می دانم(!)... کار برای امام حسین(ع) که خستگی بر نمی دارد ... حالا می خواهد سینه زن باشی یا تصویر بردار... یا صدا بردار ...!!! همه اش قبول باشد. ایشالا سال دیگه حتما با هیات می ریم کربلا.
[ ۱۳٩٠/٩/٢۳ ] [ ٦:٠٠ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
[ ۱۳٩٠/٩/٦ ] [ ۱۱:٠٩ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
یک ماه از شروع مدرسه ها گذشت... پاییز همیشه فصل یاد آروی هر چی خاطره خوبه امسال مهر ماه من نه دانش آموز بودم و نه دانشجو... کارمند بودم ...هستم! تا خود دانشگاه و تو تک تک قدم هایی که بر داشتم
خاطرات چهار- پنج سال دانشجویی از جلوی چشام رژه رفتن...
عین همین تلویزیونای شهری که نورش آدم کور میکنه با فونت بی نازنین 16!
. خاطرات بی پایان شب و روزایی که شاید یه هفته هم خونه نمیرفتم! - یاد حضور ابو الفتنه... میر حسیـ... موسو... و بقیه خواص بی بصیرت و با بصیرت دیگه!!!
- یاد حرص خوردن های فضای سیاسی...
- یاد تمام مناظرات و سخنرانی ها و تریبون های آزاد که انگار در بختمان نوشته بودند:
اگه یکی از قلم بیوفته انگار یومیه تون رو انجام ندادید!
- یاد کلنجار رفتن با امیری خراسانی برای دفن شهدای گمنام...
- یاد" آن سوی آسمان " که برکاتش هنوز هم مثه ترکش تو تنم هست!
جلوتر حراست دانشگاه....
(حالا به جای لاو استریت(!) دانشگاه وال استریت (!)نیویورک داغه!!!)
- یاد تالار وحدت... (بالا رفتن های چند متری و رسین به سقف تالار برای دکور و...)
-جشن دخترانی که سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
و آدم و حوا را از بهشت راندن برای همیشه!
- یاد پله های آهنی که وقتی بالا می رفتی از ترس، شمارش از دستت در می رفت
و من اخر در این همه بالا و پایین رفتن ها نفهمیدم پشت سِن تالار وحدت چند تا پله تا سقفشه!
و حالا برای خودش دم و دستگاهی بر هم زده!!!
رمق از پاهام گرفته شد... اصلا قدرت بلند شدن نداشتم... همه چیز و همه کس...
از انتخاب واحد کردنهایی که آرزویش به دلم ماند و هیچ ترمی نبود که خودم انجام دهم!
از نمرات و کلاس های که معمولا دو در می شدن، بارانی... خانجانی... رهنما... رحیم پور
رضایی که حالا دیگر دکتر هم شده است... کریمی.... احمدی... غفوری... ابراهیمی...
همه شان را حسابی ضجر داده ایم...
-متر کردن های دانشگاه... تئودلیت و ژالون و نیو و متر هایی که گم کردیم و یک آب هم روش! تا خود صبح...دیوار نویسی های خوابگاه...
-یاد سمیرا... زهره... فاطمه.... مریم... آسیه.... حدیث.... مهسا و بقیه
- دوباره سمیرا... سید... سبزه... ماهونی... فاطی راینـ...
و همه دعواهای سیاسی و صنفی و امور فرهنگی وکل تشکلها تو اتاق101 خوابگاه 5 دانشگاه
- دستکاری تاسیسات خوابگاه به نفع خودمون!
- دو به هم زدنای بین هم کلاسیها...
-سفر "آقا" به کرمان... و صحنه هایی که همیشه به یادم می مونه...
حضور نور- حضور ماه- در کرمان!
- کاغذ نویسی های در کلاس ها برای لغو کردنشون که همه یه غیبت حسابی می خوردن. با وجود تب چند درجه من در مجمع سالانه جنبش عدالت خواه در کرمان... آرمانخواهی مستلزم صبر بر رنجهاست...
پس ای برادر خوبم یاد بگیر در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشی(7652)
- بقیه یاد ها تو دوران دانشجوییم از همین تاریخ به بعد صورتی شد!
(بعد از تمام دعواهای سیاسی و زد و خورد ها با آقای الف.شین
از بهمن همون سال حالا همراه و همسفر و همسر من تو تمام زندگیمه) و سهم زیادی در تمام من- شاعر دیوانه!!!- دارد و من الان همین هستم که هستم. البته از اون دوران پر فراز و نشیب چندین صفحه اولش را پاره کردم...
مجبور شدم!..حذفشان کردم و خاطره اش تبدیل به کابوس شد...)
و با هم در این زمینه مسابقه هم می دهند...
حکایت قذاقی! و ولیعهد عربستان و بقیه خاک بر سرها!
برای نابودی همه شان صلوات.
××××××××××××××××××××
[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
یا ضامن آهو... تو آیا دیوانگان را هم ضامنی؟! هستی ... که اگه نبودی بعد این همه مدت اینجوری نمی طلبیدی... هستی ... ضامن دیوانه ای مثه من که هر آنچه خواستم و نخواستم... تو خواستی و پیش پروردگار وساطت کردی و گرفتم ... به همین سادگی(!) هستی... که اگه نبودی نمی بایست این دفعه چهار بار(!) زیارت وداع بخوانم باز هم برگردم و باشم در کنار حرمت... هستی... که من دیوانه این قدر خوشبختم و خوش بخت! هستی... که هنوز با تمام دیوانگی هایم آسمان می خواهدم... چون تو خواستی!!! هستی... یعنی باید باشی... السلام علیک یا امام الرئوف... سه روز مرخصی خواستم تا بعد دو سال به پا بوسی خورشید بروم... بماند که ده روز شد (خوبیش این شد که سه بار در یک روز با امام وداع کنم و در هیچ پروازی جایم ندهد و دوباره بال بگشایم تا حرمش!) با کلی مکافات به پایتخت رسیدم برای جلسه... و قرار بر این شد که به دیار خودمان باز گردم و دوباره امام طلبید و همان روز که رفتم، پریدم و برگشتم... البته درست است که بخاطر n بار طبقات نهاد ریاست جمهوری را زیر و رو کردم تا جزوه ام را پیدا کم و از ایران ایر جا بمونم ! اما باز هم شب در صحن جامع رضوی زیارت نامه خواندم و وداع کردم. سه روز مرخصیِ ده روزه باعث شد دلتنگی سه ساله ام با خانمِ کفتر! تمام شود و ما در بجنورد هم را ببینیم... یاد آوری خاطرات چهار سال از بهترین دورانی که همه اش با هم بودیم(عجب دورانی است دوران دانشجویی) بعد هم که جاده های زیبای شمال... آبشار خان به بین ... آبشار کبود وال... جنگل های رویایی و آرامش بخش و بی نظیر النگدره... به شهر... عباس اباد ...بابلسر... فریدون کنار و دریا ( از نوع طوفانی ) و در تمام این مدت باران مهمانمان کرد با ترانه !!!...( پس زمینه ی بارانِ خواجه امیری) یک عصر هم پایتخت ... ولی عصر و خاطرات دو نفره ای که تا عمر داریم شیرین می ماند ... حتی با وجود سوزن سوزن کردن پاها از فرط خستگی و پیاده روی... حالا ... کرمان...بعد از ده روز دوباره روزمرگی ها... شب مرگی ها... (هیچ گاه نخواهم گذاشت شب و روزهایم تکراری شود!)
[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٠:٢٦ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
دلم این آخری ها یک جوری است! نتوانستم آن جور که باید از این سفره بهره ببرم ... از بس که این آخری ها حواسم پرت است!... پرت چی... نمی دانم... خدایا تازه عاشقی یاد گرفته بودم ... عاشقانه های نیمه شبی! خدایا تازه عاشقت شده ام و چه زود مهمانی را تمام کردی...! درست است که همیشه خدا در آخر کار نزدیک تر می شود اما... دلم چراغ می خواهد ...حالا که دیگر شیطان در زنجیر نیست! دلم چاغ می خواهد تا درونم پیدا شود! نگاهم کن... نگاهم کن تا خط خطی هایم رنگی شود.. صورتی... سفید... آبی... دلم طوفانی می خواهد تا بی حوصلگی ها و حواس پرتی هایم را با خود ببرد!
عاشقانه نوشت: + هنوز هم هر روز فراموش می کنم دریای لطف و مهربانی اش را و امید دارم که او هم هر روز فراموش کند خطاهایم را!
در گوشی نوشت: + درست است که تا رمضان بعد خیلی زمان نمانده!... چشم برهم که بزنی یازده ماه و اندی(!) به سرعت می گذرد اما... + خدایا نمی شود مدت در بند بودن ابلیس را تمدید کنی؟! نکته 1: میگن بعد از یک شوال تا چند روز هم روزه بگیرید و به خدا ثابت کنین که خسته نشدین(سمت خدا!)
پیامک نوشت: + والاترین استراتژی عالم هستی همین یک جمله است: والعاقبة للمتقین... ان شاالله در پایان این ماه آسمانی همه از متقین باشیم... نکته 2: عید سعید فطر مبارک. دل نوشت: + باران که می بارد تو می آیی.... آسمان برای من مثل هواست که باید باشد... باید... بارانی ... ابری... و آفتابی همه اش شفا بخش است... باران که می بارد ... قدم زدن های بارانی و خیس شروع می شود... عاشق پاییزم با آنکه هنوز قدم رنجه نفرموده! [ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ٢:٢٩ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
این متن پیامک(!) من در شب بیست و یکم بود... "امشب در میان الغوث ها تو را به همه ی اسماء آسمانیت قسم میدهیم که رهایمان کن از آتش یا مجیر... امشب فلسطین, اردن, تونس,مصر, بحرین, یمن, لیبی و سومالی را در کنار دعا برای مهدی فاطمه و سید علی یاد کنید... مرا هم... " بیداری نوشت: +از دیشب دنیا بی ولایت علی سیاه شد که شد !!! +امشب اما خواستم در جواب یک نفر! که می گفت بدون کمک آمریکا و اروپا لیبیون! موفق نمی شدند بگویم امام خامنه ای چندی پیش گفتند در مورد لیبی نگرانند و بچه ها!!! با یک حرکت تاکتیکی تمام کردند قضیه را و در جواب این تحلیل آبکی که همه ی این کشورها یکی یکی در دهان آمریکا می افتد, بگویم اگر رهبر ما رهبر تمام امت اسلام باشد که هست... همه ی کشور ها را مثل ایران هدایت و راهبری می کند که می کند! + دعا کنید جشن بعدی مسلمانان در مکه و مدینه بر پا شود... یا رب البیت الحرام... + ان شاالله به همین زودی ها! ضریح برای امامان بقیع بسازیم و با سلام و صلوات راهی مدینه اش کنیم... +امشب دلم خنک شد که طرابلس هم آزاد شد!!! دلم خنک تر شد که غزه ایها هم ناوچه ترکاندند!!! خنک تر از اینکه چشم غربیون و امریکایی ها کور شود که در این گیر و دارهای اقتصادی و سقوط آزاد بورس ها و شاخص ها و کوفت ها و زهر مارهایشان! ایرانیان کمک های پنج و شش و ... خود را برای سومالی می فرستند.... تا باد چنین بادا... + در این شب ها دعایمان کنید + هنوز یک شب هزار ماهه! مانده... + خدایا بی زحمت!!!تقدیرمان را حسابی رقم بزن(ببخش خدایا ولی فقط با همین زبان می خوانمت!) + از امروز که 90/6/1 شد و سالگرد ازدواج من و آسمونه زندگی دوتایی ما وارد پنجمین سال میشه... وای گاهی چه قدر زود دیر میشه !!! [ ۱۳٩٠/٦/۱ ] [ ۱٢:۱۱ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود... وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود... دلم فرار می خواهد از خودم به تو.... تو را من چشم در راهم.... همیشه....!!! این روزها تنهایم... گیجم... گمم... نمی دانم چه ام شده ... خسته ام و بی یاور.... بی پناه....بی آسمان (خدای من آن قدر وسیع است که تمام تنهایی هایم را کفایت کند... خدای تو را! نمی دانم) خسته ام و بی یاور.... بی پناه....بی آسمان
داغ غربتم را تنها به دوش می کشم، نه صبورانه... کور کورانه.... دیوانه..... مستانه..... و نه محتاتانه ... کمی احمقانه.... و شاید ....عاشقانه!!! این روز ها تمام لحظه هایم ختم به یک خط می شود... خط انتظار.... خط انتظار خیابان پاسداران... از شیشه سرک می کشم... و چه خوب که درخت جلوی پنجره را بریدند!!! از شیشه سرک می کشم ... همه را سپرده ام تو را دیدند فریادش را در گوش نا شنوای من بکشند! نیم خط انتظار من به تابلوی برق !!!انتهای خیابان تمام می شود... قفلی که هنوز گشوده نشده... و من همان ویرانه نشینی شده ام که قولش را داده بودم .... . . . کویر این روز ها... روزهایش داغ ... داغ است و شب هایش هم همین... وقتی آسمان نباشد نه آفتابی است و به ابری... آسمان برای من ابری اش هم خواستنی است... من هنوز به نیمه ی نیمه ی راه زندگی... در پی آسمانم استم...ا این روز ها خط انتظارم را پایانی نیست... خط انتظاراتم را پایان هست!
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/٢٢ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
چند وقتی است که به روز رسیدنمان رسیدنی نمی شود... آخه یه چند مدتی هست که جا مونده ام... دلتگ تر از آنم که به امروز برسم... خسته تر از آنم که خودم را به امروز ها برسانم... جا مانده ام... و به دیروز ها هم نمی رسم چه برسد به امروز برسم و چیز بنویسم... حوصله نوشتن در مورد روز مرگی های شاعر دیوانه!!! ذوق می خواهد که اتفاقاً آن هم در دیروز ها جا مانده و به روز نرسیده... فقط دیگر از شعبان نمی شد گذشت... ماه همه ی خوبی های زندگی من! .... خب البته مقصر هم که مشخص است یا امریکاست لابد یا اسرائیل و اگر این دو نباشد حتما احمدی نژاد مقصر است دیگر چطور وقتی درب نوشابه باز نمی شود تقصیر دکتر است ... در مسئله به این مهمی مسلماً پای یک احمدی نژاد در میان است. به هر صورت همین رئیس جمهور است که از فرط بیکاری کار به کار ما دارد و نمی گذارد ما به روز برسانیم این دیوانگی هامان را....
[ ۱۳٩٠/٥/٦ ] [ ۸:٥٧ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
معلم عزیزم روزت مبارک. تجلیل از معلم پیری که سالها برای آموزش فرزندان این مملکت تلاش کرد و در روز معلم با این کره خاکی خداحافظی کرد...پدر بزرگ عزیزم روحت شاد.یادته 12 اردیبهشت 86 وقتی فهمیدم حاج آقا پرواز کرده... تو مرهم دل غمبارم شدی،از پارک وی تا مهرآباد...،تا کرمان،تا همیشه ی عمر،تا آخر دنیا...! چه لحظه ها که بی تو برای من گذشتن ...همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار بگو... بگو که هستی ... یه نهار به یاد موندنی توهزاردستان و یه عالم حرف ناگفته و یه عالم سکوت پر از حرف... تو چشم من نگاه کن... من رو به گریه نسپارحالا که با تو هستم برای اولین بار!!!؟؟؟ ساعت 2 بعد از ظهرمن راهی کرمان شدم که کاش بباره یه قطره از ستاره...برای اولین بار ورودی ترمینال مهرآباد...برای اولین بار...ومن پله های هواپیما رو یکی یکی گذروندم و از دلم اینو.... وقتی دوری تنهایی نزدیکه ، قلبم بی تو می ترسه،تاریکه...از همون زمستون سرد پایتخت تا اون شب بارونی...تا جنبش عدالت خواه...تا کویر ...تا 12 اردیبهشت 86... تا اردیبهشت امسال و تا همه ی اردی بهشت های در راه!
تا خود بهشت!!! عزیز دوست داشتنی دوستت دارم، خودت میدونی که بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوست داشتنی هستی از همون روز تا امروز که مال خودم شدی،همین چند سال... همین چند ده ماه...همین چند هزار روز ...همین چند صد هزار ساعت جا گرفتی توقلبم و می دونم اصلا نمی تونم خدا رو بابت وجود سراسر نور وپاکی تو سپاس کنم...
اردی بهشت نوشت: +مادرم معلمی که حتی قبل از به دنیا اومدن من برای آموزش و پرورش من تلاش کرد... مامان لیلا روزت مبارک.
+ پدرم استادی که همواره به من درس ایمان ، تقوا، ایثار، بصیرت و ولایت آموخت.. بابا مسعود روزت مبارک.
+سالگرد آولین بار که دستای من گرمی دستای آسمون -تکیه گاه زندگیم_ رو احساس کرد... آرامشی که از اون روز ت زندگیم ایجاد شد و ایشالا تا همیشه عمرمون ادامه پیدا کنه.. +متن بالا رو قبلاً ( خیلی قبل- حدود 3 سال پیش-) گفته بودم و برای رفع دلتنگی دوباره اووردم
[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ۱۱:٢٦ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
همین چشمان توست که آتش می زند وجود مرا...و من گُر می گیرم در عمق چشمانت... ...و وقتی می سوزم در هجمه نگاهت... باز دیدگان توست که تسکینم می دهد... آرامم می کند... راحتم می بخشد چه می توان کرد با این درد بی درمان!!!... که چشمان تو هم آتش می فشاند و هم آتش می نشاند؟؟؟!!! اردی بهشت نوشت: + این قرار عاشقانه را عدد بده... + قرار ششمین روز از اردی بهشت، سالروز یکی دیگر از اتفاق های خوب بهشتی . + حضورت تمام اردی جهنم های وجود مرا اردی بهشتی می کند. + آلا جان _ بانوی بهشتی _ تولدت مبارک. [ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۱۱:٤۳ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
این منم!!! نشسته ام پشت میز اتاق کارم که ته سالن اداره واقع شده! و از پنجره اتاق خیلی چیزا میبینم...کلا این منظره رو دوست دارم! هوای ابری و دلگیر که به گفته هواشناسی فردا آسمون از نبودنِ _ تو _ گریه خواهد کرد ماشینایی که رد می شن و نمیشه شمردشون از بس زیادن آدمایی که پیاده میرن و مییان بی اینکه از ثانیه های بعدیشون که قرار بیاد خبر داشته باشن و البته یه سرباز وظیفه شناس که تقریبا هر پنج دقیقه یک بار از جلوی پنجره اتاق رد می شه ... این منم... که حتی اومدن نوروز رو تبریک هم نگفتم... شاید به دلیل اینکه ؛ دل خوش سیری چند؟؟؟ این منم... که تا دققه ٩٠ سال قبل هم دقیقه نودی موندم و تو سال نود ایشالا این اتفاق نمیوفته!؟؟ این منم... که یه بهار دیگرو هم درک کردم... با شروعی متفاوت! دوست دارم ٩٠ به سرعت سال های پیش نگذره... دوست ندارم بیش تر از این بزرگ شم!!! این منم... که آسمونم رو با خودم ندارم... حد اقل تا فردا ... این منم... دیگه حتی حوصله چک کردن گوشی آقای آسمون رو هم ندارم... این منم... که دیگه حوصله شمارش معکوس زدن تا شنبه رو هم ندارم... و اصلا در انتظارش نخواهم بود... این منم... همون شاعر دیوانه که تو این مدت دیونگی، فراز و نشیب هایی داشته و اتفاقایی براش اوفتاده که تو میزان دیوونگی هاش بسیار اثر داشته... همون شاعری که خواب چشمان عشق شد و هنوز که هنوز بیدار نشده همون شاعری که درد بی عشقی و بی آسمونی رو تنها به دوش کشید و الان قوطی مسکن هاش رو در جیب بغل همیشه داره... حتی با وجود آسمان رویاهاش! همون دیوونه ای که شعر هم بلد نبود بگه ولی این قدر بلد بود که از شعرهاش دیوونگی بسازه بی هیچ ردیف و قافیه ای! دلم برای همه سال هایی که گذرونده ام تنگ می شود دلم برای خودم تنگ می شود گاهی.... و دائم برای تو! آسمــــــــــــــــــــــــــــــــــان بار امانت نتوانست کشید... من دیوانه باید جور همه رو بکشم! [ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ۱٢:۳٧ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
خیلی بد شده ام ... البته تازگی ها!! قبل تر به این بدی که این چند وقت استم نبودم برایِ خودم، خدایِ خودم، دلِ خودم، وجودِ خودم، خودِ خودم و توِ خودم کمتر وقت می گذارم!( دلم برای همشان تنگ است) دلم که بیچاره به گمانم دیگر از دست رفته! وای خدایِ خودم را چه کنم؟... این قدر دلم برایش تنگ شده که حتی شرمم می آید بروز دهم! خوب که پایان سال است و همه همین را برای کم کاری هاشان بهانه می کنند... من هم همین طور! حساب و کتاب دلم خیلی در نواسان پایان سال است... حساب و کتاب من و خدا هم همین است ... حساب و کتاب من و آسمان هم همین تر است... امشب فارق از همه ی کم کاری های زندگی ام و فارق از همه ی مشغله ها فقط خواستم سالگرد عقدمان را به خودم تبریک بگم... بهترین اتفاق زندگی ام را ... آن هم عقدی که در جوار بارگاه امام رئوف... همو که ضامن آهو بود و الان دیگر چهار- پنج سال است که ضامن زندگی ماست... پرانتزی با تمام بدی های من... با تمام اذیت کردن هایم... با تمام کم گذاشتن هایم... باز هم ضامن زندگی من و آسمان است... بطلبمان دیگر!!!... آه در بساط ندارم... تو را هم کم دارم رضا جان... دلم امام رضا کم دارد... کم آورده... کمکش کن) شاعر اگر خواب چشمان عشق نباشد ابله است! شاعر دیوانه!!! نوشت: +اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا... الامام الرئوف +تمام زندگی ام را می دهم تا در هوای آسمانم پرواز کنم... +چهار سال که هیچ چهل سال هم چله بگیرم در هوای آسمان باز هم پرسه در کوی یار برایم زیباست... + تو صیادی و من آهوی دشتم... تا به دام تو بیوفتم همه جا گشتم و گشتم. [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ۱٢:٢٠ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
به یاد بهمن ٨۴ساعت 6:29 زهرا پا شو مگه کلاس نداری؟ ساعت 6:29 ماه وخورشید با هم طلوع و غروب می کنند! ساعت 6:29 شب درزندگی فرود می اید و خویش را می نوشد! با پکی به سیگار نیمه سوخته... ساعت 6:29 دخترک زیر پل کنار معبد میخواند:پریدم وپریدم از رو دلم پریدم قد پریدن تو حوض نقاشی با یه عالمه رنگ زرد شایدم پریدن یه دسته کلاغ یا مثل پریدن پسرک جلوی مترو..."وعشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن"کلاغ پر زهرا پر عقل پر عشق پرپر... ساعت 6:29 دوباره قلبهای بدون تپش روی زمین خاکی شدند امروز زندگی می میردبا تمام هستی اش و مرگ متولد می گردد ساعت 6:29 باز هم قوطی مسکن های شاعر دیوانه گم می شود دوباره روح من گر می گیرد در زوال چشمهای تو و اتش نشانها در ترافیک مانده اند ساعت 6:29 همه ی اعدامی ها ازاد می گردندو بقیه محکوم به مرگ! ساعت 6:29 کودکی فریاد می زند ای نرگس نرگس نرگس و من از او دو شاخه احساس زرد ؟می خواهم.یک ساعت گذشته باز هم ساعت همان است که بوده ولی...دل خوش سیری چند؟...."دل تنها بنایی که اگر بلرزد محکم می شود دل است دل ادمیزاد" " تنها بنایی که اگر بلرزد محکم می شود دل است دل ادمیزاد" "تنها بنایی که اگر بلرزد محکم می شود دل است دل ادمیزاد" "ت..ن..ه..ا..ب..ن..ا..ی..ی..ک.. ه...ا..گ..ر..بلرزد.......... "!!! ساعت 6:29 یک اتوبوس که نمی دانم به بهشت می رود یا جهنم؟اقا تندتر خواهش می کنم من باید بسوزم "اتش بگیر تا که بدانی چه میکشم/احساس سوختن به تماشا نمی شود".دوباره 6:29 دوست دارم مثل بید مجنون چهارراه دوم*شوم با او بگریم بخندم برقصم بلرزم اصلا با او مجنون شوم! ساعت 6:29 شاعر دیوانه؟حاضر...باز هم همان ساعت شاعر دیوانه؟ نیست!رفته کجا ؟ برای رسیدن به چشمان چه کسی در سیاهی شب...... ساعت 6:29 کتاب لذات فلسفه ی من کجاست؟ منطق بدون منطق من چه شد ؟عرفان به کدام سو دوید!!؟؟ دوست دارم فلسفه بخوانم_عرفان بخوانم_اصلا فلسفه ی عرفان بخوانم."و ما عرفناک حق معرفتک" "وما عرفناک حق معرفتک" "وما عرفناک حق معرفتک" "و..م..ا..ع..ر..ف..ن..ا..ک..حق......."!!! ساعت 6:29 من و مولانا با هم سماع می رقصیم و او در گوشم زمزمه می کند:"من مست وتو دیوانه مارا که برد خانه؟"و من در پاسخش خواهم گفت :تقصیر من نیست"قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند" ساعت 6:29 جنگ بین زمینیان و ستارگان!من و ماه در برابر هم جنگیدیم و هر دو خنجر خورده باز گشتیم در دل در روح.. ساعت 6:29 من باید بمیرم فرصت زندگی کم است ساعت 6:29 یک نفر از چوبه ی دار زندگی مقطع بگیرد و جداره ی نازک قلب مرا عایق کند ساعت 6:29 من و حسنا گریستیم با هم برای هم ساعت 6:29 ریحانه باید به مهد برود که چه؟همان ساعت حسنا برای کنکور می خواند او برای چه؟می خواهد به کجا برسد؟پرانتزی_ شاید همون جایی که دلبر خونه داره های بله_دلبر هیچم خونه نداره دلبر اگه دل بر باشه جاش تو دله_ و باز همان ساعت بابا فردا به ماموریت می رود او دیگر برای چه؟ ساعت 6:29حکم دل شد و من دست را باختم با انکه دستم پر بود از برگه های عقل!!! ساعت 6:29 نبض شاعر دیوانه نمی زند دستگاه شک لطفا شاعر_ باید زنده بماند_ باید دیوانه بماند_ حتی مرده اش هم باید بماند و حتی تر باید دیوانه بماند_باید...باید ساعت 6:29 رگهای سلولهای خاکستری مغزم متورم می شود کبود کبود و سلولها بنفش می شود_قرمز_نارنجی_زرد_سیاه سیاه بالاتر از سیاهی هم هنوز سیاهی است بالا بالا بالاتر بالاتر از ستاره ماه خورشیدو فلک... ساعت 6:29 ثانیه شمار ساعتم تندتر از حد معمول می چرخد با سرعت ٢٩/۶ کیلومتر بر ثانیه پس چرا ساعت همچنان 6:29 مانده؟ ساعت 6:29 پایان دیوانگی من...اغاز فرزانگی!!!...پایان ارامش...و رسیدن به جنون ابدی!!! ساعت 6:29 و من همچنان دوستت دارم چون به اندازه ی کافی و حتی بیشتر از ان دوست داشتنی هستی ساعت 6:29 من لایق بهترین بوده و هستم... ساعت 6:29 باش تا بمانم....
+بهمن٨٩ نوشت: مطلب از گورستان تاریخ نبش قبر شده... اون روزا اولای دانشجویی ما بود. نمی دانم چرا حال و هوای درس و بحث و دیوانگی به سرم زده! [ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤۳ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
اربعین نوشت: و من ندانستم چرا در شب اربعین حسین، همان شب که زینب پس از 40روز ...گلی گم کرده ام می جویم او را می خواند... نمی دانم چرا امشب من یاد انقلاب افتاده ام ...به قول دوستی از قطعه شهدا! یاد پرسه زدن ها در مه که نه ، آخر ما فقط و فقط در هوای ماه پرسه میزنیم! بگذریم ... امشب در پس چراغ های خاموش و یا حسین گفتن های بچه های هیات من برای انقلاب دعا می کردم. امشب همان شبی است که 40 روز است حسین ندارد تا ما "حسینی "داشته باشیم! امشب همان شبی است که 40 روز غیرت عباس رنگ نباخته تا ما غیرتمان را برای همان "حسینی" پر رنگ کنیم! امشب همان شبی است که 40 روز است زینب به اسارت رفته ... وای زینب... زینب... زینب...!!! زینب و اسیری!!! (یادم باشد بعدش را بعداً بنویسم آخر در تاریکی نمی توانم قلم را بر روی کاغذ خط خطی کنم) فقط یادم باشد بنویسم: ما همیشه لباس رزممان را در کمد دم در نگه می داریم! فقط یادم باشد بنویسم در مورد اینکه ما تا زنده ایم رزمنده ایم یادم باشد که ما از مکتب زینبیم و همسرانمان را برای پاسداری از اسلام و انقلاب که میدان جنگ که می فرستیم هیچ... خودمان دسته دسته گلوله بر کمر می بندیم...و صبر می آموزیم فقط یادم باشد سبز ما سبز اموی نیست... سبز ما سبز پاسداری است... پاسداری از همه ی ارزش ها و آرمانهامان... همان آرمان هایی که در این سیاره رنج باید صبورترین باشی... یادم باشد که ما افتخار می کنیم به بچه پاسدار بودنمان... به اینکه حالا که بزرگ شدیم به فرزندانی که هنوز نداریم (!)و بر تنشان همان سبز پاسداری می پوشانیم همان سبز مقدس را... فقط یادم باشد که ما کتک خور نظام هم می شویم!!!.. همه توهین ها را می پزیریم چون اصولا ما حکومتی هستیم از نوع کتک خورش! فقط یادم باشد که نه شرقی و نه غربی... عزت از آن اسلام ناب محمدی است در ایران سر فراز فقط یادم باشد که ما نه در مه پرسه می زنیم که فقط در هوای ماه می پریم و اتفاقا رادارهامان تیز تر از همیشه است تا ببینیم حضرت ماه چه امر می کند..."اینَ عمار؟" فقط یادم باشد همه شب خدا را شکر کنم که " ماه بالای سر آبادی است" و چه ماهی... چه ماهِ ماهی اللهم احفظ قائدنا الحسینی بعد نوشت: بگذارید این موقع آپیدن را به پای مشغله
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ ] [ ۱٢:۱۳ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
امروز بالاخره کرمان هم سپید شد... امروز وقتی آسمان من در کنارم نبود، آسمان خدا بارید... آن هم چه باریدنی!!! از نبودنت خون که نه ولی برف بارید... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند و نه آسمان آفتابی... چه قدر انتظار قدم زدن در برف را کشیدیم و امروز که تو نیستی زمین و زمان سپید پوش شده... حالا تو چند صد کیلومتر آنطرف، روز آفتابی و بهاری را شب می کنی و من چند "تر" صد کیلومتر این طرف تر با سوز سرما آه از سوز سینه می کشم ... حتی با وجود اینکه بیش از حد از دستت عصبانیم!!! حتی تر با وجود اینکه تو هیشه با بعضی کارهات رو اعصاب من اسکی می کنی، بی اینکه برفی باریده باشد(این نشان از قابلیت های بالای تو دارد! ولی با همه ی این نبودن هایت و با همه ی این اسکی کردن هایت... و با همه ی این ندانم کاری هایت باز هم بیش تر از آن که تصورش را بکنی دوست داشتنی هستی و من چاره ای جز این ندارم که بدوستمت! فقط مراقب خودت باش... من صبر می کنم تا بیایی و برف هم آن قدر می بارد تا بیایی و ما یک دل سیر برف پیمایی کنیم. [ ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ ] [ ۱٠:۳٧ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
دیشب آسمانی که ده روز برای آسمانی ها گریسته بود و به هق هق افتاد و دیگر تاب و توان رنج خاندان حسین را نداشت بر زمین افتاد ...دیروز در کربلا نماز آیات بخاطر بر زمین افتادن عرش واجب شد... آسمان دل من هم بدجور تنگ حرم با صفای ارباب حسین شده و بیشتر تنگ سلامی که بر در و دیوار تل زینبیه نوشته بود... هر وقت فقط فکر مصائب کربلا که بر زینب گذشت را می کنم دیوانه می شوم... یا ابا عبدالله... ای خون خدا که بر زمین ریخته شد.... یا مهدی ... چه می توان گفت جز اینکه در اندوه ماتم حسین باید سکوت را فریاد زد و اجازه داد تا اشک راه خودش را بیابد و بغض نهفته ات را ببارد... به راستی اگر محرم آن سال بودیم جزء کوفیان بودیم با کربلایی می شدیم [ ۱۳۸٩/٩/٢٦ ] [ ٧:٥٢ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
آسمانِ پاییزی من!!!
عزیزکم دیشب وقتی شمع 26 روی کیک تولدت رو تو انبوه دست زدنها فوت می کردی و من برق شوق رو تو نگاه بابا و مامانت میدیدم... وقتی شادی رو از چشمای مهمونا نظاره می کردم... تو اوج لحظات قشنگ فقط خدا رو برای هدیه ی بی نظیری و آسمونی که برای من فرستاد شکر کردم... هدیه ای که این چهارمین سالیست که من در افق بی کرانه اش زندگی می کنم... دیشب خواستم بودنت را فریاد بزنم و خدا رو بابت این لطف بی پایانش شکر کنم و امشب همه ی لذتم را با اشک هایم فرو می برم ... امشب در هوای تو باران اشکهایم برای مهربانی پروردگار میریزد... آن هم برای آسمانی که حتی یک بار هم در این چها سال ابری نشد... کدر نشد ... همیشه خطاهایم را با بزرگوای بخشید... و مرا تحمل کرده و می کند... حتی با وجود تمام نا مهربانی ها و بدیهایم!!!
دیشب دوست داشتم همه تولد آسمان را به من تبریک گویند که من لیاقت داشتنش را به دست آورده ام و قدر این داشته را شاید...
!!!
عزیزکم نفس کشیدن و زیستن در هوای تو برایم رحمت اللهی است و خدا را بابت این داشته شاکرم هر چند می دانم از عهده شکرش بدر نخواهم آمد
آسمان زندگی من حتی در پاییز تولدت هم بهاری بمان برای من!!
عاشقانه دوستت دارم
تولت مبارک......
[ ۱۳۸٩/٩/۱٢ ] [ ۱۱:۳٤ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست.... گر هم هست که خدایش به سلامت بداردش! درست از آخرین به روز رسانیمان یک فصل می گذرد ...آن هم تاب ستان!!! با آن خاطرات تلخ و شیرین و گرم و مردادیش با ان تیرهای آتشین و افطارهای ملس اش!؟... با آن سرزمین وحی و پیوند مقدس ازدواجش... آن قدر درگیر جابجایی به منزل نو..به زندگی نو... کار نو ...و چیزهای خوب وخوشایند و ناخوش احوال تاب ستان شدیم که به روزیدنمان رسانی نشد و این آخرین به روز رسانی اتفاقا با اولین ورود اینترنت آن هم از نوع پر سرعتش به همان اتفاقات مثلا خوشایند زندگیمان بود... اما پاییز...پاییز دل انگیز و خاطره انگیز و همه ی ترین های دیگرش مهرش که به سر آمد اما مهر مهرستانتان هرگز پایان نپذیرد پاییز گوارای وجود همه ی ترین های خوب و عزیز باد...
[ ۱۳۸٩/٧/٢٥ ] [ ۱۱:٠٤ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
دوباره خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها گذشت و تموم شد و یک سال دیگه هم از زندگی من از روی سر ثانیه ها گذشت و رفت همون خردادی که این رجبیونش بلنده.... همون رجبی که اینقدر دوستش داشتم که سه تا آرزوی همیشگیم رو تو این ماه از خدا بخوام و به دو تاش رسیدم: اینکه تو رجب عروس شم! اینکه تو رجب برم مکه!! و اینکه تو رجب بمیرم!!! حتی اگه سردار عارف و مجاهد و خدایی –همون چ مثل چمران- دیگه نباشه همون خردادی که از روی سر ثانیه گذشت و رو قبر سهراب که حالا سالگردش هم هست نوشتند: – به سراغ من اگر می ایید نرم و آهسته بیایید... و همون خردادی که تو سالگرد دکتر شریعتی سوالات انقلاب اسلامی حاج مسعود رو با این سوال به پایان ببری که: مهمترین انتقاد وارد بر اندیشه های شریعتی چه بود؟ حتی اگه تو این فصل داغ و تو این تیر داغ تر باز هم این جماعت گاو باز ببازن و این اقای الف-ش که مثلا طرفدار حسابی اسپانیا است و الان با شروع بازی داره خواب هفت پادشاه میبینه و اون خانم دکتر از دیار غیرت مندای لُر احساسات منو به نفع این گاو باز ها به بازی بگیرن... حتی اگه یکی تو نامه به رئیس جمهور ازش بخواد قسط های وامی که تو سفر دور دوم بهش دادن رو ببخشه... یا اون دختری که کامپیوتر بخواد از بچه های احمدی نژاد!!!! حتی اگه همون خانم دکتر قرار باشه تو دیدار آقا محمود با نخبگان استان لرستان از استاندار کرمونیشون بناله.... حتی اگه ایتالیای مورد علاقه من ببازه.... و حتی تر اگه یه سردار مهربون و دوست داشتنی از کرمان بره و تو رو با یه کوله بار خاطره از روزگاری خوش تنها بذاره- برای سردار اسحاقی دوستداشتنی آرزوی موفقیت دارم در هر کجای ایران عزیز که تلاش می کنه- و حتی اگه یه بهار دیگه بدون مولامون بگذره و برای ما بهار هیچ رنگ و بویی نداشته باشه بهاری نباشه...!!! الی متی اُحارَ فیک یا مولای؟؟؟ [ ۱۳۸٩/۳/۳۱ ] [ ۱۱:٢۳ ب.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
کسی چه می دانست در دل پر درد مادرِ پدر چه می گذشت.... کسی چه می دانست هنوز که هنوز است در کوچه های مدینه ننگ سیلی بر صورت مادر آفتاب برای همیشه بر چهره اش مانده است. کسی چه درک می کرد فداها ابو های مصطفی از غم پدر چه می کشید ... کیست که غربت کوثر پامبر و فرزندانش را توان درک داشته باشد حتی کسی ندانست چند روز پس از پدر... دردانه اش تاب دنیا بیاورد! حالا دهه سوگواری از دست دادنش شروع شده ... شاید اگر نُه دهه هم به سوگ بشینیم و تنور غیرتمان زبانه بکشد باز هم دلمان تصلی نیابد... .... با توام ای بانوی برگزیده ی آسمان ها و زمین... با توام ای برترین عالمیان که برای تو عالم بوجود امد با توام ای مادر ِ پیام اور وحی ... با توام ای همسر آسمانی ترین مرد زمین... با تو ای مادری که غم از دست دادن ذریه ات را هنوز می توان در سرزمین کرب و بلا شنید... ...با تو هستم ای زهرای (ص) وجودِ من آخر می دانی چیست؟!!! نمی توانم مادر خطابت کنم هر چند مادر ی دلسوزتر از تو برای شیعه نیافتم... مادری صبور تر و مهربان تر از تو... مادر مهربانی که حتی زبانش به نفرین قبیله ی نامردان هم باز نشد... مادری که شیدای همسرش بود و برای ولایت تا پای جان ایستاد.... ایستاد و علی را – وصی بر حق آخرین پیام بر وحی را- ستود و حقانیتش را فریاد زد.... ایستاد آخر او برای ولایت و دفاع از ولایت آفریده شده بود، هر چند از وجود و زندگی خود بگذرد، هر چند که فرزندش را هم بدهد... زهرای من و زهرای همه ی دنیای من و زهرای همه ی عالم که همه ی هستی از هستی تو هست یافت. تو آن قدر غریبی که نمی توان رنجنامه های دل را بر مزارت نجوا کرد، این قدر غریبی و تنها که حتی نمی دانیم بهکدام سو بر مزارت زمزمه ی یا ممتحنة امتحنک الله الذی خلقک قبل ان یخلقک ... تو اصلا مادر همه ی تنهایی های فرزندانت هستی... و خواستی آن قدر غریب بمانی که مزاری هم بنام آسمانیت نباشد... شاید خواستی خدایی نخواسته پدر شرمندهی برخورد اهل یثرب با دردانه اش نباشد، آخر وقتی در مدینه قدم میزنی و جلال و عظمت بارگاه سبزش را می بینی و ان طرف ترش فقط تلی از خاک آرامگاه پاک ترین و معصوم ترین بشر است و من- زهرا- و زهراهای دیگر فقط توانستیم محدوده ی نور را از لای مشبک های قبرستان بقیع ببیمیم... و باز هم به همین دیدن ها راضی هستیم .... و تو همین محدوده ی نور را هم نگذاشتی گرگ صفتان بدانند و ببینند... زهرا جان شاید فکر می کردی ما هم... ولی بدان و باور بدار ما از آن قوم نامرد و پست روزگارت نیستیم ... ما همانی هستیم که اهل کوفه هم نیستیم تا علی تنها بماند... ما همانانی هستیم که تا خون در رگ ماست... ولایت ولیّمان همان ولایت علی توست! همانان هستیم که بی خیال سیلی خوردن آفتاب نخواهیم ماند... حالا که تو درمانی بر دل نزار من هستی بگو این نامه را به کدامین نشانی برات پیامک کنم... حتی پست ... حتی تر ایمیل؟؟!! ما حق تو را و حق فرزندانت را به درستی بجا نیاوردیم .... می دانیم و خوب هم می دانیم اگر ذره ای از غیرتت در وجود ما بود ، یوسف تو به کنعان باز می گشت.. پیش تو و پیش فرزندت رو سیاهیم که حتی آن قدر مَرد عمل نداریم تا بیاید و انتقام سیلی خوردن تو را بگیرد... بیاید و انتقام خون خدا را – خون حسین تو را- بگیرد. عجیب که علی و فاطمه و فرزندان پیام بر غریبند و عجیب تر که روزگار غریبی است برای شیعه!
[ ۱۳۸٩/٢/٢٥ ] [ ٩:۳٦ ق.ظ ] [ شاعر دیوانه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||